از پریشانی ام و مدح تو گفتم به من خندیدند
بر سر و روی زدم سینه دریدم به من خندیدند
یهو دیوانه شدم روی تو دیدم به من خندیدند
گریه کردم ز دلم آه کشیدم به من خندیدند
ذکر گفتم به سرم قمه کشیدم به من خندیدند
همه روزا رو برات روزه گرفتم به من خندیدند
مجلس جشن و برات روضه گرفتم به من خندیدند
روز و شب هروله کردم به من خندیدند
جون ناقابلم و نذر تو کردم به من خندیدند